قلبم سنگين است. ديگر نميخواهم کوله بار خاطراتت را به دوش بکشم. نميخواهم شب و روز به انتظار روز عذاب تو بنشينم. تصميم دارم تو را با تمام خوبيها و بديهايت فراموش کنم. خاطراتت را به خاک بسپارم تا همه باور کنند تو براي من مردهاي. اين روزها شنيدهام کسي قلبت را شکسته است. ميدانم بخاطر قلب شکسته خودت از من حلاليت خواستي. ميدانم تصميم داري به سوي سرنوشت خود بروي و دستي را که از من دري
ميون يه دشت لخت زير خورشيد كوير مونده يك مرداب پير توي دست خاك اسير منم اون مرداب پير از همه دنيا جدام داغ خورشيد به تنم زنجير زمين به پام.
من همونم كه يه روز مي خواستم دريا بشم مي خواستم بزرگترين درياي دنيا بشم آرزو داشتم برم تا به دريا برسم شبو آتيش بزنم تا به فردا برسم اولش چشمه بودم زير آسمون پير
اما از بخت سيام راهم افتاد به كوير چشم من به اونجا بود پشت اون كوه بلند اما دست سرنوشت سر رام يه چاله کند توي چاله افتادم خاك منو زندونی كرد آسمونم نباريد اونم سرگرونی كرد حالا يه مرداب شدم يه اسير نيمه جون يه طرف ميرم تو خاك يه طرف به آسمون
خورشيد از اون بالاها زمينم از اين پايين هی بخارم مي كنن زندگيم شده همين با چشام مردنمو دارم اينجا می بينم سرنوشتم همينه من اسير زمينم هيچی باقی نيست ازم لحظه های آخره خاك تشنه همينم داره همراش می بره خشك ميشم تموم ميشم فردا كه خورشيد مياد شن جامو پر می كنه كه مياره دست باد.
غ کردي در دست ليلاي ديگري بگذاري. ديگر برو. به سلامت مسافر. پشت سرت نه اشکي هست و نه آهي. اينجا کسي دلش براي تو تنگ نميشود. حيف از روزهاي خوش جوانيم که به دست تو سپرده بودم. قبول دارم که دستهاي پاييزي تو لايق جوانههاي بهاري قلبم نبود. نميخواهم با يادآوري تو و خاطراتت لحظههايم را خراب کنم؛ زندگيم را در اين حالتي که هست دوست دارم... مخصوصاً در کنار دوست عزيزي که براي تاريکيهايم چراغ آورد و زخمهاي به جا مانده از خنجر تو را التيام بخشيد. خاطرات خوب و بد تو را براي هميشه به خاک ميسپارم و تو را به خدا...! خداحافظ مسافر...