فکر نوشتن این درد دل موقی به زهنم رسید که مثه همیشه یه نفر دلم رو شکسته
اما این دفه فرق میکرد تا دیروز آدم هایه عادی
ضربه خورده بودم ولی این دفه عزیز ترین دوستم بود که
ازم رو برگردونده بود دلمو شکستش
دل داغونم و شکست
هرچند
هر چه از نزد دوست رسد به ما خوش آید
و من به تصمیمش احترام میزارم
ولی نمیتونم غم دوریش رو تحمل کنم
مثه هر شب داشتم تو تاریکی قدم میزدم
البته ایندفعه قدم زدنم رنگ و بویه دیگه ای داشت
و داشتم به حرفایه قبل که با ..... زده بودم
و دورانه کوتاهی که با هم داشتیم فکر میکردم
و آرزو میکردم ای کاش من با این فرشته آشنا نمی شدم
خیلی آخه اذیتش کردم
بیچاره گناه داشت
خدا منو بکشه که این فرشته جلویه راهم اومدو من باهاش
ارتباط برقرار کردم
ای کاش نمیشد همه اینها
اما دیگه انتظار پای پس کشیدن از طرف .... ام رو نداشتم
بعد اون همه صحبت و دل دادگی
من آخه از اول میدونستم چی قراره بشه
اما اشتباه کردم و ادامه دادم
اما واسه همین از اول بهش گفته بودم
که از این عشق حذر کن
ولی تا اینو میگفتم سریع میزد تو دهنم و میگفت: هیچی
در این باره نگو
جالبه!واقعا هم جالبه
همون اتفاقی که فکر میکردم افتاد البته خیلی زود تر
خودش کنار کشید
پای ز پس زد
پای در دامن اندوه کشیدم
بغض کردم.قطره قطره اشک از چشمم سرازیر میشد
دیگه نای راه رفتن نداشتم
واسه از دنیا رها شدن خواست
خودم رو بندازم جلوه ماشین
آخه دیگه از دنیا حالم به هم میخورد
از هرچی آدم بود بدم میومد
به پارکی رسیدم روی چمنها دراز کشیدم
یه سیگاره دیگه روشن کردم چشمام روبستم
و یه کام سنگین ازش گرفتم
تمام خاطرات تلخم از جلویه چشمم رد شدن
ولی همه بدونین کسی من دارم درموردش مینویسم
خوب بود