من آخر می روم جايی که بين خانه هايش نيست ديواری
به آنجا می روم که انسان به انسان نيست آزاری
من از ديوار بيزارم
هزاران قصه ناگفته از ديوارها دارم
من اينجا سخت بيمارم
و با غم روز و شب در خلوت تنهايی خود
کارها دارم
غم انسان تنها
می چکد از نوک گفتارم
من از ديوار بيزارم
من از عمق سکوت خانه های کور می آيم
من از پيش فقيرانی که هستند از شماها دور می آيم
من آنجا مرگ را ديدم
من آنجا مرگ يک رگبرگ را ديدم
من آنجا فقر را با نيستی
پيوند مي دادم
من آنجا باد را ديدم
که روی گونه مفلوک بيماری
نشان و لوحه جاويد می کوبيد
من از ديوار بيزارم
هزاران قصه نا گفته از ديوارها دارم
و با غم روز و شب در خلوت تنهايی خود کارها دارم
غم انسان تنها می چکد از نوک گفتارم
من اينجا سخت بيمارم
+
نوشته شده در ساعت 22:14 توسط محمد
|
| ما ز یاران چشم یاری داشتیمتا درخت دوستی برگی دهدگفت و گو آیین درویشی نبودشیوه چشمت فریب جنگ داشتگلبن حسنت نه خود شد دلفروزنکتهها رفت و شکایت کس نکردگفت خود دادی به ما دل حافظا |
|
خود غلط بود آن چه ما پنداشتیمحالیا رفتیم و تخمی کاشتیمور نه با تو ماجراها داشتیمما غلط کردیم و صلح انگاشتیمما دم همت بر او بگماشتیمجانب حرمت فرونگذاشتیمما محصل بر کسی نگماشتیم |
این شعرو تقدیم میکنم به همه دوستام 
که هیچ کدوم تو دوستی و رفاقت بهم وفا نکردن
گفته بودم یه آپ واستون میزارم
راستی یه گروپ هم درست کردم اگه خواستین آیدیتون رو وارد کنین تا عضو بشین
+
نوشته شده در ساعت 18:35 توسط محمد
|