+
نوشته شده در ساعت 20:49 توسط محمد
|

امروز عزیزانم چیزی درخر وبلاگ گیر نیاوردم بنویسم
این عکسرو هم حیفم اومد که نزارم
ببخشید دیگه هر روز آپ کردن این درد سر هارو هم داره
این عکس رو به یاد زینب عزیزم گذاشتم که نمیدونم الآن کجاست
شاید تو بیمارستان یا.... باشه
+
نوشته شده در ساعت 21:41 توسط محمد
|

من خیلی غصه دارم هیچ مونسی ندارم
تو آسمون ستارست حتی اونم ندارم
تاکی باید به دل بگم بساز بساز بسوز بسوز
تا کی باید به دل بگم که چشمات و به در بدوز
تا کی باید گریه کنم از دست کاره روزگار
تاکی باید بباره مثه ابره بهار
کی میگه تنهایی سخت نیست به خدا تنهایی سخته
الهی بی کس نشی به خدا بی کسی سخته
اینم از بخت بد ماست
راضیم هرچی خدا خواست
ای خدا برس بدادم
ای خدا تنهایی سخته
+
نوشته شده در ساعت 17:49 توسط محمد
|

در ميان آن همه رنگ سياه
در کنار اين غم تنهايي
اُفتاده بودم قعر چاه
در ماتم و تباهى
چشم بر بى کران مى دوختم
از خدا رحم زمان مى خواستم
تا که آمد نورى؛
از روزن باريک چاه
مست از آن بودم که مي آمد سوى من
آنچنان بيتاب ديدنش
که آن را ماه ديدم
فرشتة نجات ديدم
غافل از آنکه کرم شبتابيست
که رهش گم شده...
افتاده ست در قعر چاه!
+
نوشته شده در ساعت 0:32 توسط محمد
|