
دیدمش
خدا رو میگم
تو پیچ کوچه دیدمش
اونم رفت......
تنهام گذاشت
بعضی وقتها واقعا می تونستم حسش کنم
گرمی نفسهای پر امیدش گردنم رو نوازش میکرد
یادش به خیر خیلی مهربون بود...
خیلی وقته رنگش از لحظه ها و دقیقه های زندگیم
ناپدید شده
میخوام یه مدتی از همه دور باشم
اصلا میخوام تارک دنیا بشم
شاید
البته شاید اینجوری دوباره بشه پیداش کرد
میترسم
الآن همین نزدیکی ها کنارم باشه
و من بین شلوغی آدمها نتونم ببینمش
خدا...
خدایه مهربونم
میخوام بدونم قاصدکهایی که برات فوت میکن
تا بهت برسن و آرزوهامو در گوشت زمزمه بکنن
به دستت میرسن!!؟
قدیما که میرسید...
یادته!؟
چه زود گوش میدادی بهم
چی شده ها
یعنی میگی دیگه بهت نمیرسن....؟
آخه برایه چی؟
نکنه فرشته هات حسودی میکنن بهم...؟
فک میکنم حسودیشون میشد
آخه همیشه زود جوابم رو میدادی
نکنه اونا دیگه نمیزارن تا قاصدکهام بهت برسن!!؟
آه...
خیالی نیست
ولی خدا اینه رسمش؟
کاش یکمی مهربون تر بودی
غصه خوردم...
شکستم...
شدم یه دونه برف
دارم آروم آروم آب میشم
بازم میخوای منو تنها ترم کنی خدا
خدا تنهام نمیخوام بیشتر از این تنها بشم
خواهش میکنم....
خواهش میکنم
خدا بخدا دلم گرفته از این زمینی ها
خدا جونم یه خواهش دارم حداقل این یکی رو گوش کن
میشه واسه من هم یه دعوتنامه بفرستی؟
بده به همون فرشته ها برام بیارن
میخوام بیام پیشت
کنارت
میگم ها خدا جونم
اگه زندگی اینه
ما نه خواستیم
+
نوشته شده در ساعت 21:1 توسط محمد
|